
۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه
چرا زنان ایرانی طپانچه به دست راهی مجلس مشروطه شدند؟
امروز مقالهای در آفتاب نیوز دیدم تا برای خود شناسی زنان و خود باوری آنها قدمی برداشته باشم و تاریخ را یک بار دیگر ورق بزنیم جاودانهها ماندگارند .
در واپسین روزهای عمر مجلس دوم مشروطه، وقایع سیاسی ایران به گونهای پیش رفت که 300 زن با طپانچه به سراغ نمایندگان مجلس رفتند تا آنها را از تن دادن به مطالبات دولت روسیه بازدارند.
آفتاب: در جریان فشارهای دولت روسیه بر نمایندگان مجلس دوم مشروطه، وقتی شایع شد که نمایندگان مجلس اولتیماتوم روسیه {در خصوص عزل مورگان شوستر و منع استخدامم کارشناس خارجی بدون استخدام روسها و انگلیسیها} را پذیرفتهاند و اهالی پایتخت دچار تفرقه شدهاند، 300 زن در چادرهای سیاه و روبند به حرکت درآمدند، بسیاری از ایشان در زیر لباس یا آستینهای خود طپانچه ها پنهان داشتند. اینها یکسره به مجلس رفتند، در آن جا جمع شدند و از رئیس مجلس خواستند به آنها اجازه دهد وارد پارلمان شوند.
نمایندگان زنان با رئیس مجلس ملاقات کردند، آنها طپانچههای خود را به رئیس نشان دادند، نقابها را پاره کردند و به دور افکندند و گفتند اگر نمایندگان در برقرار داشتن شرف ملت ایران تردید نمایند، خود و شوهران و فرزندان خود را خواهند کشت.
مجلس دو هفته بعد با حمله روسها از پا درآمد. در آن ساعات حزنانگیز و دهشتناک که خوف حبس و زجر و تبعید بر مردان راه یافته بود، زنان از انجام وظایف خود کوتاهی نکردند و از مردان عقب نماندند.
روسها که نتوانسته بودند مجلس را مرعوب نمایند، حکم به اشغال شمال ایران دادند.
منبع: بحران مشروطیت در ایران، حسین آبادیان
در واپسین روزهای عمر مجلس دوم مشروطه، وقایع سیاسی ایران به گونهای پیش رفت که 300 زن با طپانچه به سراغ نمایندگان مجلس رفتند تا آنها را از تن دادن به مطالبات دولت روسیه بازدارند.
آفتاب: در جریان فشارهای دولت روسیه بر نمایندگان مجلس دوم مشروطه، وقتی شایع شد که نمایندگان مجلس اولتیماتوم روسیه {در خصوص عزل مورگان شوستر و منع استخدامم کارشناس خارجی بدون استخدام روسها و انگلیسیها} را پذیرفتهاند و اهالی پایتخت دچار تفرقه شدهاند، 300 زن در چادرهای سیاه و روبند به حرکت درآمدند، بسیاری از ایشان در زیر لباس یا آستینهای خود طپانچه ها پنهان داشتند. اینها یکسره به مجلس رفتند، در آن جا جمع شدند و از رئیس مجلس خواستند به آنها اجازه دهد وارد پارلمان شوند.
نمایندگان زنان با رئیس مجلس ملاقات کردند، آنها طپانچههای خود را به رئیس نشان دادند، نقابها را پاره کردند و به دور افکندند و گفتند اگر نمایندگان در برقرار داشتن شرف ملت ایران تردید نمایند، خود و شوهران و فرزندان خود را خواهند کشت.
مجلس دو هفته بعد با حمله روسها از پا درآمد. در آن ساعات حزنانگیز و دهشتناک که خوف حبس و زجر و تبعید بر مردان راه یافته بود، زنان از انجام وظایف خود کوتاهی نکردند و از مردان عقب نماندند.
روسها که نتوانسته بودند مجلس را مرعوب نمایند، حکم به اشغال شمال ایران دادند.
منبع: بحران مشروطیت در ایران، حسین آبادیان
۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه
زجری که ما می کشیم
زجری که ما می کشیم
نازین نصرویی
زیستن در سرزمینی که حکومتی مستبد بر آن حکم می راند بی شک زجر آور است.
زجر آور است در سرزمینی زندگی کنی که گاه و بی گاه در خیابانهایش انسانی، انسانی دیگر را می کشد و پلیس صبر می کند تا او کارش را به اتمام برساند و سپس دستگیرش کند و بعد از چند روز در همان محل و در یک شوی اعدام او را به دار بیاویزد و تو مجبور باشی که نظاره گر تمام این خشونتها باشی.
زجر آور است، زندگی در سرزمینی که هر روز بر تعداد کسانی که شب سر گرسنه بر بالین می گذارند- اگر بالینی داشته باشند- افزوده می شود. زجر آور است زندگی در سرزمینی که هر از چند گاهی خبر خود سوزی هم نوعت را به دلایل فرهنگی و اقتصادی بشنوی. زجر آور است قدم زدن در خیابانهایی که بیشتر از کسانی که می خندند، افرادی را ببینی که گیج و گنگ به دنبال یک لقمه نان می گردند.
ولی زجرآور تر آن است که زن باشی و در آن سرزمین زندگی کنی. زن باشی و از عنفوان کودکی معنای تلخ زندان را بچشی، و به تو با تنبیه و توبیخ و پاداش و بهشت اسارتی به نام حجاب را تحمیل کنند. زجر آور است که از ابتدای دوران بلوغت، فقط به جرم زن بودن و به حکم فرهنگ و دین هر روز مورد بازجویی پدر، برادر، جامعه و در نهایت حکومت قرار بگیری . زجر آور است زندگی در سرزمینی که زن اجازه ی عاشق شدن ندارد و بیشتر دختران وطن، تن به ازدواج اجباری می دهند.زندگی در سرزمینی که قانون حق طلاق را فقط به مرد داده، زجر آور است.
زندگی در سرزمینی که مجلس قانونگذاریش، خفتی عمومی به نام قانون خانواده- که نامش طنزی تلخ بیش نیست- را می خواهد در جامعه جاری و ساری کند. قانونی که علی رغم نامش، هدفی جز سست کردن ارکان خانواده ندارد و اجرایش نتیجه ای جز از هم پاشیده شدن بسیاری از خانواده ها نخواهد داشت. قانونی که رسم دیرین بربریت یعنی چندهمسری را حتی بدون اجازه ی زن اول مجاز می کند.
زجر آور است زندگی در سرزمینی که تمام تلاش حاکمانش، برگرداندن زن متمدن ایرانی از دانشگاه، ادارات و تمام شئونات انسانی اجتماع، به کنج مطبخ است؛ هر چند این خیال خام به یمن اراده و عزم راسخ زن هیچگاه عملی نمی شود.
آری ما زنیم و تمام این زجر ها را تحمل می کنیم. ما زجر می کشیم وقتی خبر صدور حکم ۱۱ سال زندان برای یک وکیل زن را می شنویم. ما زجر می کشیم وقتی می شنویم یک دختر جوان ایرانی به جرم خبرنگار یا روزنامه نگار بودن به زندان می افتد و شبها از شدت سرما، در سلول به خود می لرزد. ما زجر می کشیم وقتی مجبوریم شاهد کشته شدن هم وطنانمان در کف خیابان باشیم.
آری ما سالهاست که زجر می کشیم. ما زجر می کشدیم و فریاد می زدیم. فریاد می زدیم حقوق برابر با یک مرد می خواهیم. حجاب اجباری در شان یک انسان نیست. ما فریاد می زدیم که ما هم به اندازه یک مرد، برای پایان یک زندگی غم انگیز حق طلاق می خواهیم. ما فریاد می زدیم که می خواهیم رنگ لباسمان- از حقوق اولیه یک انسان- را خودمان انتخاب کنیم. ما نیز چون مردان، و حتی جسور تر و جدی تر ازآنان، برای احقاق حق خودمان به خیابان آمدیم. آمدیم و اقدام به جمع آوری امضا کردیم، ما آمدیم وآرام زمزمه کردیم که مشکل این سرزمین قبل از هر چیز مشکل فرهنگی است. آمدیم و دوشادوش مردان بر دیکتاتور شوریدیم. دویدیم. گریستیم. کتک خوردیم و سنگین تر از مردان سرکوب شدیم و اسرای همجنس ما با احکام سنگین تری روبرو شدند.
اگر چه به ظاهر ما غمگین و سر خورده به خانه باز گشتیم، اما بی گمان داستان این سرزمین را با کودکان و نوباوه گان وطن خواهیم گفت. بی گمان دوباره مبارزانی شیر دل را برای بر هم زدن خواب دیکتاتورها پرورش خواهیم داد. بی شک با همسران خود از عشق و انسانیت خواهیم گفت و حقوق برابر انسانها. بی گمان همچون سی سال گذشته به مبارزه آرام و نرم خود علیه حجاب ادامه خوامه خواهیم داد. ما زجر می کشیم اما پر واضح است زجرمان ما را افسرده نمی کند بلکه انگیزه ای خواهد شد برای ساختن وطن و سرنوشتمان.
نازین نصرویی
زیستن در سرزمینی که حکومتی مستبد بر آن حکم می راند بی شک زجر آور است.
زجر آور است در سرزمینی زندگی کنی که گاه و بی گاه در خیابانهایش انسانی، انسانی دیگر را می کشد و پلیس صبر می کند تا او کارش را به اتمام برساند و سپس دستگیرش کند و بعد از چند روز در همان محل و در یک شوی اعدام او را به دار بیاویزد و تو مجبور باشی که نظاره گر تمام این خشونتها باشی.
زجر آور است، زندگی در سرزمینی که هر روز بر تعداد کسانی که شب سر گرسنه بر بالین می گذارند- اگر بالینی داشته باشند- افزوده می شود. زجر آور است زندگی در سرزمینی که هر از چند گاهی خبر خود سوزی هم نوعت را به دلایل فرهنگی و اقتصادی بشنوی. زجر آور است قدم زدن در خیابانهایی که بیشتر از کسانی که می خندند، افرادی را ببینی که گیج و گنگ به دنبال یک لقمه نان می گردند.
ولی زجرآور تر آن است که زن باشی و در آن سرزمین زندگی کنی. زن باشی و از عنفوان کودکی معنای تلخ زندان را بچشی، و به تو با تنبیه و توبیخ و پاداش و بهشت اسارتی به نام حجاب را تحمیل کنند. زجر آور است که از ابتدای دوران بلوغت، فقط به جرم زن بودن و به حکم فرهنگ و دین هر روز مورد بازجویی پدر، برادر، جامعه و در نهایت حکومت قرار بگیری . زجر آور است زندگی در سرزمینی که زن اجازه ی عاشق شدن ندارد و بیشتر دختران وطن، تن به ازدواج اجباری می دهند.زندگی در سرزمینی که قانون حق طلاق را فقط به مرد داده، زجر آور است.
زندگی در سرزمینی که مجلس قانونگذاریش، خفتی عمومی به نام قانون خانواده- که نامش طنزی تلخ بیش نیست- را می خواهد در جامعه جاری و ساری کند. قانونی که علی رغم نامش، هدفی جز سست کردن ارکان خانواده ندارد و اجرایش نتیجه ای جز از هم پاشیده شدن بسیاری از خانواده ها نخواهد داشت. قانونی که رسم دیرین بربریت یعنی چندهمسری را حتی بدون اجازه ی زن اول مجاز می کند.
زجر آور است زندگی در سرزمینی که تمام تلاش حاکمانش، برگرداندن زن متمدن ایرانی از دانشگاه، ادارات و تمام شئونات انسانی اجتماع، به کنج مطبخ است؛ هر چند این خیال خام به یمن اراده و عزم راسخ زن هیچگاه عملی نمی شود.
آری ما زنیم و تمام این زجر ها را تحمل می کنیم. ما زجر می کشیم وقتی خبر صدور حکم ۱۱ سال زندان برای یک وکیل زن را می شنویم. ما زجر می کشیم وقتی می شنویم یک دختر جوان ایرانی به جرم خبرنگار یا روزنامه نگار بودن به زندان می افتد و شبها از شدت سرما، در سلول به خود می لرزد. ما زجر می کشیم وقتی مجبوریم شاهد کشته شدن هم وطنانمان در کف خیابان باشیم.
آری ما سالهاست که زجر می کشیم. ما زجر می کشدیم و فریاد می زدیم. فریاد می زدیم حقوق برابر با یک مرد می خواهیم. حجاب اجباری در شان یک انسان نیست. ما فریاد می زدیم که ما هم به اندازه یک مرد، برای پایان یک زندگی غم انگیز حق طلاق می خواهیم. ما فریاد می زدیم که می خواهیم رنگ لباسمان- از حقوق اولیه یک انسان- را خودمان انتخاب کنیم. ما نیز چون مردان، و حتی جسور تر و جدی تر ازآنان، برای احقاق حق خودمان به خیابان آمدیم. آمدیم و اقدام به جمع آوری امضا کردیم، ما آمدیم وآرام زمزمه کردیم که مشکل این سرزمین قبل از هر چیز مشکل فرهنگی است. آمدیم و دوشادوش مردان بر دیکتاتور شوریدیم. دویدیم. گریستیم. کتک خوردیم و سنگین تر از مردان سرکوب شدیم و اسرای همجنس ما با احکام سنگین تری روبرو شدند.
اگر چه به ظاهر ما غمگین و سر خورده به خانه باز گشتیم، اما بی گمان داستان این سرزمین را با کودکان و نوباوه گان وطن خواهیم گفت. بی گمان دوباره مبارزانی شیر دل را برای بر هم زدن خواب دیکتاتورها پرورش خواهیم داد. بی شک با همسران خود از عشق و انسانیت خواهیم گفت و حقوق برابر انسانها. بی گمان همچون سی سال گذشته به مبارزه آرام و نرم خود علیه حجاب ادامه خوامه خواهیم داد. ما زجر می کشیم اما پر واضح است زجرمان ما را افسرده نمی کند بلکه انگیزه ای خواهد شد برای ساختن وطن و سرنوشتمان.
۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه
لطفا صدای من را بشنو من دادگاه هستم من یک زنم لطفا ...!
بعضی از سایتهای خارج از کشور با بزرگ نمای پیروزی زنان در دادگاههای اروپای سعی در مخدوش کردن و محدود کردن زنان ایران میشوند بدون اینکه خود بدانند اما هیچ خبری از پیروزی زنان در دادگاههای ایران منتشر نمیکنند انتشار خبر پیروزی زنان در دادگاهای ایران باعث تشویق زنان در سایه و دور نمای روشنی از به دست آوردن حقوقشان پدیدار خواهد شد به امید روزی که حقوق زنان ایران زمین سرزمین کوروش سرزمینی که از آن مولانا ،حافظ ،نیما ؛شاملو از دامن همان زنان پا به عرصه جهانی گشودند بتوانند به حقوق ایرانی خود برسند .
۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه
شهر فراموش شده !
۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه
یادی از سیمین بهبهانی
این آخرین شعر بانوی غزل سیمین بهبهانی است. حیف است نخوانیدش . اگر هم خوانده اید باز بخوانید
خواهی نباشم و خواهم بود دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم گردآفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم فارغ ز کار نخواهم شد
تیری که چشم مرا خسته ست بر کشتنم به خطا جسته ست
"بر پشت زین" ننهادم سر اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آنچه که باداباد گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد
خواهی نباشم و خواهم بود دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم آسان شکار نخواهم شد
من زنده ام به سخن گفتن جوش و خروش و برآشفتن
از سنگ و صخره نیاندیشم سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم گردآفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم فارغ ز کار نخواهم شد
تیری که چشم مرا خسته ست بر کشتنم به خطا جسته ست
"بر پشت زین" ننهادم سر اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آنچه که باداباد گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد
۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه
اقتدار گرای یا برابری!؟
زنان اقتدار گرا در سوئد در تمام جرائم زنان تخفیف مجازات و یا ردّ مجازات میشوند !! من با حکومت یک گروه و تنظیم قوانین به صورت یک جانبه مخالفم حتی اگر زنان باشند !برابری حق انسانهای آزاد است .
اشتراک در:
پستها (Atom)


