۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه
۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه
#خرمشهر را #گلباران #کنیم هر ایرانی فقط ۱۰ ده هزار تومان هدیه نوروز به کودکان #یونس_عساکره
هر ایرانی فقط ۱۰ ده هزار تومان هدیه نوروز به کودکان #یونس_عساکره
شماره حساب جام بانک ملت: 41 / 69740586
شماره شبای حساب: Ir 59 0120 0200 0000 6974 0586 41
به نام «جمعیت دانشجویی امام
https://www.facebook.com/sosapoverty/photos/a.115504098468793.13977.115484678470735/939916936027501/?type=1&theater
شماره حساب جام بانک ملت: 41 / 69740586
شماره شبای حساب: Ir 59 0120 0200 0000 6974 0586 41
به نام «جمعیت دانشجویی امام
https://www.facebook.com/sosapoverty/photos/a.115504098468793.13977.115484678470735/939916936027501/?type=1&theater
۱۳۹۳ اسفند ۲۴, یکشنبه
دانشجوی فوق لیسانسم دنبال کار سرایداری با معدل دانشنامه لیسانس ۱۹/۴۸ !
محل نصب خیابان ایران زمین فاز یک شهرک غرب
این اقا یک روستایی باصداقت و خیلی باسواد هستش . تا سربازی شهرستان بود و تا سوم راهنمایی درس خونده بود . بعد سربازی توی 22 سالگی میاد تهران واسه کارگری ساختمان تا نون حلالی دربیاره . کنار کار میخواد به درسشم ادامه بده . دبیرستان رو شبانه میخونه و حتی وارد دانشگاه هم میشه . لیسانس میگیره .
وای !!!! دانشنامه لیسانش رو من دیدم معدلش 19/48 بود . فوق لیسانس هم قبول میشه دوسال پیش . الان معدل فوقش 18/98 هستش . داره پایان نامه مینویسه . باور میکنید توی دانشکده شون شاگرد اوله و همه به اسمش قسم میخورند . ولی این پسر خوب ایرانی با سیلس صورتش را سرخ میکند . هیچکس نمیداند که او کارگر ساختمان است . دانشگاهشون خوابگاه نداره ولی میگه حتی اگه خوابگاه داشته باشه نمیتونه بره چون باید زیادکار کنه خرجشو دربیاره . میگفت مادرش مریضه و ماهی فقط 300هزار تومن پول داروهاشه که این داروها بیمه ای نیستند و علاوه بر همه خرجاش باید اونم دربیاره تا واسه مادرش بفرسته . تو ساختمون در حال ساخت در سعادت اباد کار میکرد و همانجا هم با کارگرای افغانی زندگی میکرد و همونجا میخوابد و مطالعه هم همونجا میکنه !
این اقا یک روستایی باصداقت و خیلی باسواد هستش . تا سربازی شهرستان بود و تا سوم راهنمایی درس خونده بود . بعد سربازی توی 22 سالگی میاد تهران واسه کارگری ساختمان تا نون حلالی دربیاره . کنار کار میخواد به درسشم ادامه بده . دبیرستان رو شبانه میخونه و حتی وارد دانشگاه هم میشه . لیسانس میگیره .
وای !!!! دانشنامه لیسانش رو من دیدم معدلش 19/48 بود . فوق لیسانس هم قبول میشه دوسال پیش . الان معدل فوقش 18/98 هستش . داره پایان نامه مینویسه . باور میکنید توی دانشکده شون شاگرد اوله و همه به اسمش قسم میخورند . ولی این پسر خوب ایرانی با سیلس صورتش را سرخ میکند . هیچکس نمیداند که او کارگر ساختمان است . دانشگاهشون خوابگاه نداره ولی میگه حتی اگه خوابگاه داشته باشه نمیتونه بره چون باید زیادکار کنه خرجشو دربیاره . میگفت مادرش مریضه و ماهی فقط 300هزار تومن پول داروهاشه که این داروها بیمه ای نیستند و علاوه بر همه خرجاش باید اونم دربیاره تا واسه مادرش بفرسته . تو ساختمون در حال ساخت در سعادت اباد کار میکرد و همانجا هم با کارگرای افغانی زندگی میکرد و همونجا میخوابد و مطالعه هم همونجا میکنه !
۱۳۹۳ بهمن ۲۹, چهارشنبه
یورش نیروهای امنیتی به دستگیری بهاییان ایران در اصفهان و تهران
اسامی :شیوا اغصانی، پیمان عاطفی ، نگار سبحانیان، کوشا رحیمی ، نیکا رجبی، مونا اقدسی
شایان کوثر ، کاویان دهقان ،عارف دهقان و هوشنگ دهقان ,صفا فرغانی ،مهرداد فرغانی ،مونا محرابی
شایان کوثر ، کاویان دهقان ،عارف دهقان و هوشنگ دهقان ,صفا فرغانی ،مهرداد فرغانی ،مونا محرابی
تا این ساعت هیچ اطلاعی از دستگیر شدگان در دست نیست .
۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه
من همچنان خواستار آزادی زنان ایرانی از زندان پناهندگان هلند زندان "زایس ،رتردام " هستم !
اینجا هلند است جای که زنان ایران از استبداد کور با هر وسیله خودشان را به هلند میرسانند بعد از دو ماه جواب اول اگر منفی باشد هنگام دریافت پول ناچیز پناهندگی به وسیله پلیس دستگیر میشوند و به این زندن ها منتقل میشوند زندان زایس که یک پایگاه نیروی هوای قدیمی است نزدیک شهر آمستردام است در شهری به نام زایس چند روز بعد این زنان به دادگاه برای آزادی به دادگاه میروند اما وزیر مهاجرت هلندی در جایگاه شاکی خواستار به زندان رفتن این زنان میشوند در این زندان ۱۵ ساعت در اتاقهای ۲.۵ متری حبس میشوند یعنی از ساعت ۴ بعد ظهر تا ۸ .۳۰ دقیقه فردا ،غذا این زندان غذاهای آماده است غیر قابل خوردن یعنی یخ زده است و با میکرو فر کوچکی که در این اتاقها هست این غذاها را گرم میکنند با چشم خود دیدم دختر ۲۲ سالهای چطور آب میشد و به وسیله هندیها مورد آزار لفظی قرار میگرفت در راه روهای زندان ،دختر و زنان ایرانی به دلایل مختلفی اعتراض نمیکنند هر پناهنده معمولان باید ۱۰ ماه در این زندان بمانند !
به امید حقوق تساوی زنان ایران
۱۳۹۳ آذر ۲۶, چهارشنبه
از چه خجالت میکشیم؟ از بیمار روانی که تحت مراقبت نبوده؟ و از زبان بهاییان ایران بشنوید
از چه خجالت میکشیم؟
از بیمار روانی که تحت مراقبت نبوده؟
ایران شده سرزمین وارونه ها ... زمانی که رگ غیرتمان باید گل کند چشم و گوشمان را میبندیم ...
این خجالت و سرافکنی زمانی که بی گناهی بالای دار میرفت ... مادر و پدری داغ فرزند بی گناه کشیدند ... بهایی،ستاره دار،فقیر و ... از تحصیل محروم شدند ... بی گناهان عقیدتی و مذهبی در زندان مو سپید میکنند ، کجا بود ؟
زمانی که قوم های کشورمان را مسخره میکنیم ... برای کمک به جنس مخالف دست دراز نمیکنیم ... در کوچه و خیابان یقه ی یکدیگر را میگیریم ، حس هموطن بودنمان کجاست ؟
هنگامی که صدای تظلم خواهی را میشنویم و چشم و گوش و لبانمان را میبندیم آیا از انسان بودنمان خجالت نمیکشیم ؟
بس است دیگر ... بیاید یاد بگیریم کی و کجا احساس شرمساری و سرافکنی کنیم ...
یادتان است دختری تنش در اسید میسوخت و حجابش را یادآوری میکردیم؟
بخاطر میاورید زمانی را که محیط زیستمان را آلوده و تخریب میکردیم و لحظه ای به آینده ی کشورمان فکر نمیکردیم ؟
خجالت آور زمانی است که از هشتاد ملیون جمعیت تنها پانزده هزار نفر عضو بانک سلول های بنیادین هستند ... هنگامی که جوانی از فقر خود را جلوی مترو انداخت و سکوت کردیم ...
به راستی از چه خجالت میکشیم؟ از نابود شدن گونه های نادر حیات وحشمان؟
خیر از این ها خجالت نمیکشیم ... از چیزهایی اظهار تاسف میکنیم که میدانیم کسی از ما توقعی درباره آن ندارد ...
از یک جایی به بعد آدم ها یا چشم و گوش و دهانشان را میبندند و در دنیای سیاه خود فرو میروند گویی که هزاران سال زندگی خواهند کرد یا دستشان را برای بستن چشم و گوش و دهان دیگران دراز میکنند ...
از یک جایی به بعد انسان ها دیگر فریاد نمیزنند ... فقط هبوط آدمیت را به نظاره مینشینند ...
کاش کمی به خودمان بیاییم ...
چند روز دیگر زنده خواهیم ماند ؟ میدانیم ؟
از یک جایی به بعد دیگر زندگی نمیکنیم ... فقط زنده ایم ...
چند وقت است که از " یک جایی به بعد " رد شده ایم؟
روحیه 25/9/93
از بیمار روانی که تحت مراقبت نبوده؟
ایران شده سرزمین وارونه ها ... زمانی که رگ غیرتمان باید گل کند چشم و گوشمان را میبندیم ...
این خجالت و سرافکنی زمانی که بی گناهی بالای دار میرفت ... مادر و پدری داغ فرزند بی گناه کشیدند ... بهایی،ستاره دار،فقیر و ... از تحصیل محروم شدند ... بی گناهان عقیدتی و مذهبی در زندان مو سپید میکنند ، کجا بود ؟
زمانی که قوم های کشورمان را مسخره میکنیم ... برای کمک به جنس مخالف دست دراز نمیکنیم ... در کوچه و خیابان یقه ی یکدیگر را میگیریم ، حس هموطن بودنمان کجاست ؟
هنگامی که صدای تظلم خواهی را میشنویم و چشم و گوش و لبانمان را میبندیم آیا از انسان بودنمان خجالت نمیکشیم ؟
بس است دیگر ... بیاید یاد بگیریم کی و کجا احساس شرمساری و سرافکنی کنیم ...
یادتان است دختری تنش در اسید میسوخت و حجابش را یادآوری میکردیم؟
بخاطر میاورید زمانی را که محیط زیستمان را آلوده و تخریب میکردیم و لحظه ای به آینده ی کشورمان فکر نمیکردیم ؟
خجالت آور زمانی است که از هشتاد ملیون جمعیت تنها پانزده هزار نفر عضو بانک سلول های بنیادین هستند ... هنگامی که جوانی از فقر خود را جلوی مترو انداخت و سکوت کردیم ...
به راستی از چه خجالت میکشیم؟ از نابود شدن گونه های نادر حیات وحشمان؟
خیر از این ها خجالت نمیکشیم ... از چیزهایی اظهار تاسف میکنیم که میدانیم کسی از ما توقعی درباره آن ندارد ...
از یک جایی به بعد آدم ها یا چشم و گوش و دهانشان را میبندند و در دنیای سیاه خود فرو میروند گویی که هزاران سال زندگی خواهند کرد یا دستشان را برای بستن چشم و گوش و دهان دیگران دراز میکنند ...
از یک جایی به بعد انسان ها دیگر فریاد نمیزنند ... فقط هبوط آدمیت را به نظاره مینشینند ...
کاش کمی به خودمان بیاییم ...
چند روز دیگر زنده خواهیم ماند ؟ میدانیم ؟
از یک جایی به بعد دیگر زندگی نمیکنیم ... فقط زنده ایم ...
چند وقت است که از " یک جایی به بعد " رد شده ایم؟
روحیه 25/9/93
۱۳۹۳ آذر ۱۹, چهارشنبه
روز حقوق بشر مبارک بشنوید و بخوانید از زبان بهاییان ایران
-سلام امروز روز حقوق بشره،حرفی نداری؟
-حرف که زیاد دارم کلا :دی
حرف ... حقوق بشر ...
این بار نه حرف از تحصیل است ، نه کودک کار ، نه دختران شین آباد ، نه هیچ فرد مظلوم و ستمدیده ای ...
خیر این بار از قشر متوسط میگویم ... از من ... از تو ...
از مایی که ای کاش سکوت میکردیم ... ای کاش صدایمان در نمیامد اما بر دل کسی زخم نمیزدیم ...
توی مترو ... حوالی ساعت 7 ...
روی صندلی نشسته بودم ... جیغ کشید ... یک پایش تا بالا رفت بین قطار و سکو ...
از رویش رد میشدند ، کیفم را گذاشتم ، دویدم سمتش ، زانو زدم روی زمین ...
هنوز پا میگذاشتند و از رویش رد میشدند و یک نفر بلند نشده بود که بیاید ... زل زده بودم به صورتش و شوکه مانده بودم ... دوست خودم بود ... همراه و همدم همیشگیم ... من را که دیدم دستم را گرفت ... به خودم آمدم ... از گریه اش بغض کرده بودم ... داد زدم " نیاید مگه نمیبینید افتاده؟" صدایم انقدر بلند بود که لحظه ای همه جا سکوت شد ... با چند نفر بلندش کردیم ، نگاهی به اطراف کردم ، یک نفر از جایش بلند نشد تا بنشیند ... در حالی که دستش دور گردنم بود و از عصبانیت میلرزیدم باز به صدایم متوسل شدم و صدایم را بالا بردم " میشه یکی پاشه؟" بعد از چند لحظه دختری جوان از جایش پاشد ...
با خودم فکر میکردم "یک صندلی انقدر مهمه؟کی انقدر خودخواه شدیم؟"
از مترو بیرون بردیمش ... نشست روی صندلی ... جلویش زانو زدم ... اشک در چشمانم جمع شده بود " الان نه ... الان وقت گریه نیست ... باید بش آرامش بدی ..."
به زور لبخندی تحویلش دادم و گفتم " صهبا جون من گریه نکن ، الان میریم اورژانس "
از همه طرف دست خانمها میامد که روسریش را سرش کنند ... گریه میکرد " ولم کنید ... دارم خفه میشم "
میدانستم فوبی فضای بسته داره ...
بغلش کردم که بیشتر از این روسریش را بالا نکشند ...
بالاخره ویلچر را آوردند ... کیفم و کیفش با لب تاپ سنگین داخلش بر روی دوشم ، موبایلم در حال زنگ خوردن در دستم ... با یک دست سعی کردم بلندش کنم ، پرستار محترم نگاه میکرد و میگفت بچرخونش ...
همین یک کلمه برای عصبانی شدنم کافی بود " نترس نامحرم نیست ..." صدایم آنقدر عصبانی بود که صهبا خودش دست پرستار را بگیرد " بلندم کن "
از عصبانیت دوباره به هق هق افتاد ...
در حالی که با ویلچر میرفتیم صدای مرد ها میامد " خانم روسریتو بپوش ..."
با عصبانیت نگاهی به مردها و نگاهی به آقایی که ویلچر را حمل میکرد کردم ...
"ولش کنید بذارید راحت باشه "
صهبا گریه میکرد " مشکلاتشون فقط مسایل جنسیه "
بعد از معاینه ، آمبولانس آمد و به بیمارستان رفتیم ...
باز هم برای عکسبرداری دکتر رو به من گفت " بلندش کن بذارش روی تخت " خیره نگاهش کردم "من؟ واقعا فکر کردید من تنهایی میتونم؟" باز هم حاضر نشد کمک کند تخت دیگر را بالا آورد تا صهبا خودش رفت روی تخت ...
فقط نگاهش میکردم ... کمک کردن به یک دختر نوزده ساله ای که نمیتواند روی پایش بایستد انقدر سخت است ؟
گویی جنسیت را به انسانیت ترجیح میدهیم ... به چه قیمتی؟
امروز روز حقوق بشرست ، ای کاش اول همدیگر را درک کنیم ، این نگاه جنسیتی را از میان برداریم تا بتوانیم روز حقوق "بشر" را جشن بگیریم ...
به قول یاسر بینام :
ﺑﮕﻮ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﺎﻫﺎ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺪ ﺷﺪﯾﻢ؟
ﭼﯽ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﮐﻪ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯾﻢ؟
ﺑﮕﻮ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ؟
ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮓ ﺁﺵ ﮐﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﻬﻢ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ؟
ﭼﺮﺍ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﻣﺸﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺑﻐﺾ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺷﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﭼﺮﺍ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺕ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺗﻠﺦ ﻭ ﺑﯽ ﻣﺰﻩ ﺍﺱ؟!
ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﻫﻢ بی ﺭﺣﻤﻦ؟!
نﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻻ ﺑﺪﻩ
ﺍﺻﻦ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ
ﺟﻮﺍﺏ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻟﻮ ﻧﺪﻩ
روحیه 19/9/93
پی نوشت : عکس دست من و صهبا در آمبولانس با دست بند های BELIEVE به معنای اعتقاد و باور که همیشه برای حمایت از کودکان سرطانی موسسه " سپاس " دستمان میکنیم
-حرف که زیاد دارم کلا :دی
حرف ... حقوق بشر ...
این بار نه حرف از تحصیل است ، نه کودک کار ، نه دختران شین آباد ، نه هیچ فرد مظلوم و ستمدیده ای ...
خیر این بار از قشر متوسط میگویم ... از من ... از تو ...
از مایی که ای کاش سکوت میکردیم ... ای کاش صدایمان در نمیامد اما بر دل کسی زخم نمیزدیم ...
توی مترو ... حوالی ساعت 7 ...
روی صندلی نشسته بودم ... جیغ کشید ... یک پایش تا بالا رفت بین قطار و سکو ...
از رویش رد میشدند ، کیفم را گذاشتم ، دویدم سمتش ، زانو زدم روی زمین ...
هنوز پا میگذاشتند و از رویش رد میشدند و یک نفر بلند نشده بود که بیاید ... زل زده بودم به صورتش و شوکه مانده بودم ... دوست خودم بود ... همراه و همدم همیشگیم ... من را که دیدم دستم را گرفت ... به خودم آمدم ... از گریه اش بغض کرده بودم ... داد زدم " نیاید مگه نمیبینید افتاده؟" صدایم انقدر بلند بود که لحظه ای همه جا سکوت شد ... با چند نفر بلندش کردیم ، نگاهی به اطراف کردم ، یک نفر از جایش بلند نشد تا بنشیند ... در حالی که دستش دور گردنم بود و از عصبانیت میلرزیدم باز به صدایم متوسل شدم و صدایم را بالا بردم " میشه یکی پاشه؟" بعد از چند لحظه دختری جوان از جایش پاشد ...
با خودم فکر میکردم "یک صندلی انقدر مهمه؟کی انقدر خودخواه شدیم؟"
از مترو بیرون بردیمش ... نشست روی صندلی ... جلویش زانو زدم ... اشک در چشمانم جمع شده بود " الان نه ... الان وقت گریه نیست ... باید بش آرامش بدی ..."
به زور لبخندی تحویلش دادم و گفتم " صهبا جون من گریه نکن ، الان میریم اورژانس "
از همه طرف دست خانمها میامد که روسریش را سرش کنند ... گریه میکرد " ولم کنید ... دارم خفه میشم "
میدانستم فوبی فضای بسته داره ...
بغلش کردم که بیشتر از این روسریش را بالا نکشند ...
بالاخره ویلچر را آوردند ... کیفم و کیفش با لب تاپ سنگین داخلش بر روی دوشم ، موبایلم در حال زنگ خوردن در دستم ... با یک دست سعی کردم بلندش کنم ، پرستار محترم نگاه میکرد و میگفت بچرخونش ...
همین یک کلمه برای عصبانی شدنم کافی بود " نترس نامحرم نیست ..." صدایم آنقدر عصبانی بود که صهبا خودش دست پرستار را بگیرد " بلندم کن "
از عصبانیت دوباره به هق هق افتاد ...
در حالی که با ویلچر میرفتیم صدای مرد ها میامد " خانم روسریتو بپوش ..."
با عصبانیت نگاهی به مردها و نگاهی به آقایی که ویلچر را حمل میکرد کردم ...
"ولش کنید بذارید راحت باشه "
صهبا گریه میکرد " مشکلاتشون فقط مسایل جنسیه "
بعد از معاینه ، آمبولانس آمد و به بیمارستان رفتیم ...
باز هم برای عکسبرداری دکتر رو به من گفت " بلندش کن بذارش روی تخت " خیره نگاهش کردم "من؟ واقعا فکر کردید من تنهایی میتونم؟" باز هم حاضر نشد کمک کند تخت دیگر را بالا آورد تا صهبا خودش رفت روی تخت ...
فقط نگاهش میکردم ... کمک کردن به یک دختر نوزده ساله ای که نمیتواند روی پایش بایستد انقدر سخت است ؟
گویی جنسیت را به انسانیت ترجیح میدهیم ... به چه قیمتی؟
امروز روز حقوق بشرست ، ای کاش اول همدیگر را درک کنیم ، این نگاه جنسیتی را از میان برداریم تا بتوانیم روز حقوق "بشر" را جشن بگیریم ...
به قول یاسر بینام :
ﺑﮕﻮ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﺎﻫﺎ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺪ ﺷﺪﯾﻢ؟
ﭼﯽ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﮐﻪ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯾﻢ؟
ﺑﮕﻮ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ؟
ﺍﯾﻦ ﺩﯾﮓ ﺁﺵ ﮐﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﻬﻢ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ؟
ﭼﺮﺍ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﻣﺸﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﭼﺮﺍ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺑﻐﺾ ﺑﭽﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺷﮑﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟!
ﭼﺮﺍ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺕ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺗﻠﺦ ﻭ ﺑﯽ ﻣﺰﻩ ﺍﺱ؟!
ﭼﺮﺍ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﻫﻢ بی ﺭﺣﻤﻦ؟!
نﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﯽ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻻ ﺑﺪﻩ
ﺍﺻﻦ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ
ﺟﻮﺍﺏ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻟﻮ ﻧﺪﻩ
روحیه 19/9/93
پی نوشت : عکس دست من و صهبا در آمبولانس با دست بند های BELIEVE به معنای اعتقاد و باور که همیشه برای حمایت از کودکان سرطانی موسسه " سپاس " دستمان میکنیم
اشتراک در:
پستها (Atom)



