۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

سلام هم سلولی عزیز



امروز که من این نامه را برای شما مینویسم دقیقاً یک سال ۲۰ روز از زندان من می‌گذرد خبرها را دنبال می‌کنم و ناراحت شما هستم که کرد هستی‌ و فقط به خاطر حقوق شهروندی اعتصاب غذا کردی و در زندان هستی‌، راستی‌ میدونی‌ جرم من چی‌ ؟من هم با شما هم جرم هستم من هم خواستار حقوق شهروندیم هستم اما شما در بند ۳۵۰ اوین هستید و من در کشور سوئد در مهد تمدن زندانی هستم هم سلولی نگران نباش راستی‌ یک کم هم کردی بلدم کاکا جان چه هانی بخند حتی به زور هم که شده بیا باهم بخندیم که انتقام از این دنیا بگیریم راستی‌ من اینجا هفته‌ای ۱۶۸ کرون پول میگیرم شما هم به عنوان یک زندانی این پول را به شما میدهند ؟اینجا اگر از مسول زندان انتقاد کنی‌ ۳روز انفرادی داریم شما چطور ؟البته اینجا کتک نمیزنند ،هم سلولی شما را کتک می‌زنند ؟من تو درد مشترکیم من ترک دیار کردم برای حقوق شهروندیم و اینجا زندان شدم کاکا جان یک وقت فکر نکنی‌ من خلاف کارم، نه جرم من ترک وطن است و بازگشت به وطن است اگر اخر دنیا هم بری باز باید به وطن برگردی هم سلولی خوابی‌؟ قصّه شب نمیگم بیدار شو همینطور که از لهجه فهمیدی من شیرازی هستم بیدار شو که خیلی‌ دلم تنگ دینگ دینگ این دیوار خیلی‌ سفت است دستم درد گرفت از بس که به دیوار کوبیدم راستی‌ از حال دوستات خبر داری راستی‌ جون من غذا میخوای حاضرم برات آشپزی کنم دست پخت من هم حرف نداره آره فهمیدم میگی‌ اینجا زندان اما نه کاکا جان هنر نزد ایرانیان هست و بس تیلیت آبدوغ خیار می‌دونم دهنت آب افتاد من اصرار می‌کنم که بخوری اما خودت صاحب اختیاری کاکا جان اما کردستان نیاز به کسانی مثل شما دارد دست از اعتصاب بردار که در کنار هم باشیم و با هم به ایران آزاد نقشه بکشیم تو از آرزوهات بگی‌ من ازدلتنگیهام تو از زبان مادریت سخن بگویئ من از فرزند گم شده‌ام تو از چادر دوران تحصیلات بگویئ من از اخراج از تحصیل تو از صانع ژاله بگی‌ من از مجید توکلی بگویم تو از اعدام بگویی من از تجاوز به زنان وطنم تو از کشته شدن کرد نشینان مرزی که به خاطر لقمه نانی کشته میشوند من از رفته گری سخن بگویم که از فرط گرسنگی در گذشت تو از معلمی بگویئ که بیگناه اعدام شد من از معلمی میگویم که من را ستاره دار کرد تو از تفنگت بگو که از مرزها دفاع میکنی‌ و نام تروریست گرفتی من از پدرم میگویم که از جبهه اخراج شد بگو از گمنامی که من تو درد مشترکیم گمنام هستیم پس زنده بمان گمنام راه آزادی . با امید به آزادی زندانیان سیاسی

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

دلیل عقب ماندگی حقوق زنان ایران



دلیل عقب ماندگی حقوق زنان ایران تن به کار ندادن به کارهای مانند نجاری ،مکانیکی ،تعمیرات لوله کشی‌ ساختمانی ، نقاشی منزل و اتومبیل است یک نکته مهم تاکسی‌ زنان ایران فقط در ایران ۴ خانم اقدام به این کار کردند که سه نفر آنان در تهران و یک خانم در شیراز بود که بارها توسط پلیس و تاکسی‌ رانی‌ اتومبیل آنها توقیف شد و بعد از تعهد آزاد میشد بعد‌ها با اجازه آنها اسامی آنها را منتشر خواهم کرد و این کار آنها خدمتی بزرگ به جامعه زنان ایران بود من از کار گروه‌ها فمنیست در ایران تقاضا می‌کنم علاوه بر آموزش حقوق زنان به آموزش‌های کارگاهی بپیوندند .

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

ژان والژان ایرانی ؛ مادر دو دختر یتیم بخاطر دزدیدن دو بسته گوشت روانه زندان شد


ژان والژان ایرانی ؛ مادر دو دختر یتیم بخاطر دزدیدن دو بسته گوشت روانه زندان شد

شامگاه یکشنبه این هفته یکی از کارکنان فروشگاهی در غرب تهران هنگام کنترل مشتریان به زنی که همراه ۲ دختر نوجوان بود، ظنین شد و دقایقی بعد متوجه شد، دختران نوجوان در گوشه‌ای ایستاده و زن همراه آنها به سمت قفسه مواد پروتئینی می‌رود.

۲ دختر نوجوان به محض دیدن کارم...ند فروشگاه وحشت کرده و سراسیمه آنجا را ترک کردند. دقایقی بعد ماموران در بازبینی فیلم دوربین مدار بسته فروشگاه مشاهده کردند، زن مشتری که همراه دختران نوجوان بود، با برداشتن ۲ بسته گوشت، آنها را درون کیفش قرار داده و در حال خروج از فروشگاه است.

به این ترتیب موضوع را به همکارانش اطلاع داد و آنها مانع از خروج زن جوان از فروشگاه شدند. ماموران کلانتری ۱۳۳ شهرزیبا با حضور در محل زن جوان را دستگیر و به کلانتری منتقل کردند. زن جوان در بازجویی پلیسی عنوان کرد به انگیزه مشکلات مالی و هزینه زندگی ۲ دخترش بسته‌های گوشت را سرقت کرده است. متهم روز گذشته با قرار قانونی از سوی بازپرس شعبه ۱۳ دادسرای ناحیه ۵ تهران روانه زندان شد.

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

هاله خون تو آسمان خرداد را خون باران کرد .



به عظمت بارگاه قدسی اش قسم که خدا در دستگاه حکومتی اینان مرده است..این ظالمان با دستان خود کشتند...باز کنیم چشمان را، هر روز می میریم و زنده می شویم...خواهرانمان از ندا تا هاله آخر چه تفاوتی با ما داشتند؟ مرگ سر هر کوچه ای به کمین نشسته...این پیام را اگر دیدید به اشتراک بگذارید. با پیامک یا هر ابزاری که دارید به دست همه برسانید...از آسمان خرداد خون می بارد، باز کنیم چشمان را...منشینیم...فریاد فریاد فریاد از این بیداد

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

تقدیم به مادران عزیز



مادر ای معنی ایثار تو گل باغ خدایی توی روزگار غربت با غم دل آشنای مینویسم ازسرخط مادر ای معنی بودن مینویسم تا همیشه توئی لایق ستودن آسمانی پر از ستاره، دشتی پر از گل،

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

بد پسر بد پسر از ایفون بازداشتگاه سولنتونا استکهلم!



امروز چند روز از آن روز لعنتی می‌گذرد زمان اخراج من از سوئد رسیده بود من را به بازدداشتگاه سولنتونا استکهلم انتقال دادند دو نفر دیگر را بامن به این بازدداشت گاه انتقال دادند دیگر دیر شده بود به من قبلاً گفته شده بود به کمپ مشتا منتقل می‌شوم اما دروغ گفته بودند و به من در آخرین لحظه گفته شد به انفرادی سولنتونا میروم من که دائم میگفتم طاقت انفردی را بعد از ۶ماه زندانی و ندیدن تنهافرزندم کیارش که توسط همسر قبلی‌ من به عنوان اسلحه در مقابل من استفاده شده بود طاقت ندارم به من گفته شد به مسئولین بازدداشتگاه بگو شما را انتقال میدهند اما در زمان ورود به بازدداشت گاه تا این جمله را گفتم که میخواهم به کمپ مشتا بروم پنج مامور بازددشت گاه به من حمله کردند خدیا من چی‌ گفتم که به من حمله کردند ؟ دستانم را چنان گرفته بودند که حس میکردم دستام دارند از هم جدا میشوند تمام وسائل از جیب من خارج کردند و من را همینطور به سمت دالن میبرداند کت بسته خدیا موهام داشت از سرم جدا میشد هر چی‌ فریاد میزدم کمک خدیا دارم از کی‌ کمک میگیرم !فقط خدیا توی من را به یک اتاق انتقال دادند یک تشک خوش خواب را کشیدند جلو و من را به روی تشک پرت کردند پنج نفر نشسته بودند روی من و مشغول بیرون آوردن لباسهای من بودند فقط شرت برای من گذاشتند و سریع از اتاق خارج شدند من توان بلند شدن نداشتم سرم را روی تشک زار میزدم خدیا من چقدر بدبخت هستم تا یک ساعت گذشت آروم شدم نگاهم به بیرون پنجره افتاد دیدم یکی از هموطنم آزاد شده بود خندان بدون نگاه کردن حتی به یکی از پنجره‌ها دور میشد شب هنگام شروع شد هوا سرد شده بود من با دستمال توالت تکه تکه می‌کردم و خیس پشت در کوچک انفرادی قرار میدادم زنگ را فشار دادم گفتم من پتو و لباس گرم می‌خوام خندید و محل نگذاشت دوباره زنگ زدم به انگلیسی‌ گفت بد پسر بد پسر گفتم غذا می‌خوام بعد از چند دقیقه یک تکه نان با پنیر آورد دستمال‌های خرد شده را با دیدن غذا و نیاوردن پتو فوت کردم به سمتش که سریع در را بست و دیگر در را تا صبح باز نکرد ساعت ۱یأ دو شب بود واقعاً سرد بود یک طرف خوش خواب را شروع به کشیدن نخهای آن کردم چند تا نخ بیشتر باز نشد سرد بود و با خودم گفتم من باید این گره‌ها را باز کنم از سر دیگر خوش خواب شروع به باز کردن نخها کردم چند تا شو با دندان باز کردم و نخها یکی یکی باز شدند من موفق شده بودم همه چیز مهیا بری خواب مابین ابر و رویه خوش خواب زنگ به صدا در آوردم گفتم پتو نمیدهید گفت بد پسر بد پسر باید تا صبح یخ بزنی‌ من رفتم خوابیدم صبح پلیس مرزی آمد و با دیدن من شروع به خندیدن کرد ! و بدون اینکه به ماموران حتی اخمی کند ذلّت را در ایرانی‌ بودن خودم حس کردم این بود شکنجه گاهی‌ که در سوئد به من گذشت و من حتی نمیتوانم شکایت کنم !

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

درد سأعره



می‌خواهم از حقیقتی سخن بگویم که زندگی‌ خیلی‌ از جوانان ما را در گرداب تاریکی‌ برده و ایران را سخت عذاب آور می‌بینند و خیال جهنم را در ذهن این جوانان تداعی می‌کند همان جهنمی که یک گروه اصول گرا که در حال حاضر به جان هم افتادند و کشور را از هر روز مستعد تر برای یک جنگ داخلی‌ یأ جدایی چند شهر به پایان غم انگیز یک جهنم برای یک ملت بزرگ تبدیل کنند گوشی را برداشتم دلم بد جور تنگ شده بود الو سلام بعد از حال احوال پرسی‌ صدای گریه بغض من را پاره کرد و یواش یواش قطره قطره اشک سرازیر شد خوب دختر دانشگاه رفتی‌ نه عمو شوهر داری می‌کنم به سلامتی راست میگی‌ تبریک میگم نه عمو هنوز ما عروسی‌ نکردیم چرا پدر شوهرم گفته بعد از یک سال عروسی‌ میگیریم گفتم پس عقد هستید گفت آره گوشی تلفن را بعد از خداحافظی به مادر بزرگش داد بعد از سلام احوال پرسی‌ دیدم صداش گرفت گفتم گریه می‌کنید گفت چیزی نیست گفتم اوضاع چطوره ای بد نیست گفتم تبریک میگم راجب عروسی‌ نوه تون نه هنوز عروسی‌ نکردند و من را مثل پسر خودش دوست داره ننه گرفتاری مگر میذاره گفت سید هرچی‌ حقوق بازنشستگی می‌گیره میدیم اجاره خانه گفتم چند حقوق می‌گیره گفت ۴۷۵۰۰۰ تومان که ۴۵۰۰۰۰ آن را اجاره میدهیم خوب خورد خوراک و با مهمون اون هم داماد چی‌ کار می‌کنید گفت ننه مثل پسرم هست خاکی گفتم دوتا دخترا ننه کار میکنند نه کار کجا بود تو خانه هستند وای خدای من لعنت به این دولت کارمند ارتش باید دوران طلای بازنشستگی را با خفقان مالی‌ سپری کند گفتم سید کجاست گفت خوابیده از زمانی که ترکش‌ها را از بدنش بیرون آوردیم حال خوبی‌ هم نداره گفتم برید بنیاد جانبازان میگه خودش قبول نمیکنه گفت ننه هوش و حواس خوبی‌ هم نداره اگر بره بیرون نمیتواند خانه را پیدا کند زمان برگشتن خدایا من به ایرانی‌ بودنم افتخار کنم یأ به زجر کشیدن هموطن‌ خودم از درد بسوزم گفتم ننه درد چی‌ گفت درد من درد سأعره است دنیا پیش چشمم تاریک شد و سریع خداحافظی کردم خدایا درد سأعره درد من هم شد جازی همون اقلامی که ابرو میسازد برای یک دختر بیگناه ایرانی‌ !